ايده اي که سوخت
ايده اي که سوخت
ايده اي که سوخت
نويسنده: محمد رضا عرب بافراني
سيزده 59، فيلمي که مي توانست خوب باشد
تغييرات سريع فرهنگي ايده خوبي به فيلمسازان مي دهد. به عنوان مثال ايده اي که فردي در آن چشم ببندد و 20 سال بعد چشم باز کند و با تغييرات زيادي مواجه شود. عکس العمل اين فرد چه خواهد بود؟ وقتي با فضايي مواجه شود که ارزش هاي حاکم بر آن تغيير کرده اند چه خواهد کرد؟ چالش هاي اين فرد با فضاي جديد چه خواهد بود؟ آيا اين فرد مانند اصحاب کهف که با ديدن جامعه جديد آن را بر نتافته و از آن جدايي اتخاذ کردند، آن قدر احساس دوري مي کند که از جامعه جدا مي شود يا آنکه سعي مي کند با جامعه همرنگ شود؟
اين سوالات دستمايه و ايده اوليه ساخت فيلم «سيزده 59» شده است. سامان سالور و رويز پرستويي در اين فيلم به دنبال تصوير کردن مواجهه يک فرمانده ارزشي دوران دفاع مقدس با همان ذهنيت، با فضاي کنوني جامعه ايراني و بالاخص تهران (که پيشتاز حرکت به سوي نو شدن است) بوده اند. صرف نظر از اينکه فيلم چگونه و چه مسيري را طي کرده است، اصل اين ايده بسيار قابل ستايش و تقدير است اما متاسفانه در اجراي فيلم نتوانسته اثري توانمند ارائه کند.
سيزده 59، با صحنه هايي از جنگ آغاز مي شود؛ صحنه هايي اکشن، سياه و سفيد و به تقليد از فيلم هايي چون «نجات سرباز رايان»... اين صحنه ها که کمتر رنگ و بوي اعتقادات جبهه و جنگ در آن وجود دارد و صرفا نوعي ترس از فضاي جنگي و تير گلوله در مخاطب القا مي کند، با تير خوردن سيد جلال، فرمانده نشان داده شده در فيلم (با بازي پرويز پرستويي)، خاتمه يافته و وارد سال 1389 مي شود. مشخص مي شود سيد جلال 30 سال در کما بوده و در اين مدت همسر او از دنيا رفته و دخترش هنوز چشم انتظار بيدار شدن پدر است. اين دختر خواستگاري دارد که روابط ايشان بسيار فراتر از حد روابط يک خواستگار عادي است و شغل اين خواستگار نصب ماهواره است. او بسيار فهميده و خوش اخلاق و دلسوز تصوير شده است و در طرف مقابل، خواستگار ديگري وجود دارد که فرزند يکي از همرزمان سابق سيد جلال است. اين خواستگار ناتوان و دست و پا چلفتي است و جالب آنکه پدرش هم بعد از جنگ وارد کار تجاري صنعتي شده، دنيا پرست است و به راحتي دروغ مي گويد.
در چنين فضايي بعد از 30 سال، سيد جلال از کما خارج مي شود. به توصيه پزشکان براي آنکه وي شوکه نشود، گروهي از آرتيست هاي امروزي که چيزي هم از جبهه و جنگ نمي فهمند به کار گرفته مي شوند تا فضاي همان سال هاي جنگ را براي سيد جلال بازسازي کنند. اتاقي که ايشان آمده مي کنند، به جز تغييرات رنگ ديوارها، کم کردن وسايل و تجهيزات پزشکي و نصب چند دوربين مدار بسته تغيير ديگري نکرده و مشخص نيست چرا بايد سيد جلال با ديدن اين اتاق احساس کند در فضاي سال هاي دور است.
در انتها نيز (ظاهرا براي خودکشي) بر لبه پرتگاهي مي ايستد، بعض مي کند، به شهر مي نگرد و هر چه همرزمان و دوستانش به وي اصرار مي کنند حاضر به برگشتن نيست؛ گويي شوق پرواز دارد. اين بار نيز با مواجه شدن با دخترش از تصميم خود منصرف شده و بر مي گردد.
اين گونه سيد جلال نسل جنگ با جامعه امروزي آشتي کرده و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود.
فيلم سيزده 59 فيلمي پر از پيام ها و جملات شعار گونه است که از زبان بازيگران بيان مي شود؛ هر چند تعدادي از بازيگران فيلم در نوع خودبازي بسيار عالي داشته اند اما ضعف هاي فني فيلمنامه بسيار زياد است، هيچ روايت منطقي و روال منطقي در فيلم ديده نمي شود، در بسياري از مواقع شعور و فهم مخاطب در نظر گرفته نشده و کارگردان نتوانسته است بهه درستي به خلق فضا بپردازد.
به طور کلي شناخت مجموعه عوامل فيلم از دوران جنگ و رزمنده هاي آن دروان با واقع منطبق نيست و هيچ تلاشي هم براي نزديک کردن دانسته هايشان با واقعيت جنگ نکرده اند.
کارگردان فيلم در جلسه پرسش و پاسخ با خرنگاران از همکلاسي هاي شهيدش در مدرسه به عنوان کساني که نابود شدند ياد مي کند، در صحنه پاياني فيلم، يکي از دوستان سيد جلال به او مي گويد به هر که زنده بوده بيايد و تاسف بار آنکه همه رزمندگاني که امروز زنده اند (!) يا معتادند يا شکست عشقي خورده اند يا کلاش ئ دينا پرست شده اند و...
پيام فيلم آن است رزمنده خوب، رزمنده مرده است؛ کسي است که با تحولات جامعه همراه نبوده و چونان سيد جلال سال ها در خواب بوده است. اين پيام به گونه اي القا مي شود که گويا در شرايط تغييرات جامعه چاره اي براي او اين تغييرات در همرزمان سيد جلال نبوده است.
فيلم ايده اي عالي دارد، مي توانست هنگام مواجه سيد جلال با تهران امروز تغييرات ارزشي را بسيار خوب بيان کند، نسل قبل و نسل امروز را با يکديگر روبه رو کند و نشان دهد عکس العمل ايشان چيست. مي توانست به شکل بسيار زيبايي افراد را بازي دهد و مخاطب جوان جنگ نديده خود را با ارزش هاي دوران جنگ مواجه کرده يا حداقل مي توانست مخاطب خود را سيد جلال همراه کند و او را متوجه تغييرات بکند.
فيلم به شکلي مضحک تلاش مي کند به مخاطب القا کند امروزه، ارزش هاي ديروز در جامعه حضور ندارند و جايي برايشان نيست. جامعه جايي براي پذيرش ارزش هاي ديروز ندارد. اگر بخواهيد به همان ارزش ها پايبند باشيد، راهي جز ايستادت جلوي دره سقوط نداريد. يا بايد آمده آماده انزوا و جدايي باشيد يا آماده تغيير. بايد مثل سيد جلال بپذيرد و عوض شويد. هنگامي که سيد جلال از جلوي پرتگاه باز مي گردد هيچ دليل خاصي براي اين تغيير تصميم وي به مخاطب عرضه نمي شود، وي تنها به شوق دختر خود بهانه اي براي زنده بودن يلفته و باز مي گردد.
در اين هنگام، جمله اي که به عنوان نتيجه گيري فيلم و نگاه سازنده به علت اين حوادث بيان مي شود، نيز نشان از عدم فهم وي از صورت مساله و علل اصلي دارد، چرا که مي گويد: «ساکنان دريا پس از مدتي ديگر صداي امواج را نمي شوند. چه تلخ است روايت غمبار عادت» وي تنها دليل اين تغييرات را عادت مردمان به حضور در کنار دريا مي داند. تنها روزمرگي را دليل اين تغييرات مي داند. عليرغم اينکه فيلم سعي دارد محتوايي باشد، سعي دارد شعار گونه عمل کند اما نمي تواند نتيجه گيري مناسبي به مخاطب ارائه دهد.
به نظر مي آيد در شرايطي که سينماي دفاع مقدس نيازمند احيا شدن، نفس کشيدن، ورود به حيطه هاي جديد، نگاه جديد و فيلم هاي تحليلي قوي است، «سيزده 59» که از ايده مناسبي استفاده کرده است نتوانسته اين مهم را به خوبي ايفا کند.
شايد اگر افرادي چون پرويز پرستويي که در بازيگري بسيار مستعدند، به جاي حضور کم اثر در عرصه فيلمساري و آموزش و...، مشغله هاي جانبي را که کرده و به حوزه تخصصي خود مي پرداختند، زمينه خلق آثار بسيار فاخر تر و اثر گذارتر در سينماي دفاع مقدس فراهم مي شد.
بالاتر از سياه
منبع: ماهنامه فرهنگي همشهري آيه- شماره 4
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}