ايده اي که سوخت


 

نويسنده: محمد رضا عرب بافراني




 

سيزده 59، فيلمي که مي توانست خوب باشد
 

جامعه ايران در قرن گذشته تغييرات زيادي به خود ديده است؛ به گونه اي که شايد بتوان سرعت و عمق آن را در تمام تاريخ چند هزار ساله کشور کم سابقه يا حتي بي سابقه دانست. جامعه اي که روزگاري شاهان پهلوي توسط فعاليت هاي فرهنگي بنيادهاي تحت نظرشان به سرعت آنها را به سوي مدرنيته کاريکاتوري پيش مي بردند، در يک انقلاب فرهنگي تبديل شد به جامعه اي که تحت رهبري امام خميني (ره) نسلي را آفريد که مولفه هاي ديني انقلابي آن منحصر به فرد بود و ارزش هاي حاکم بر آن زيباترين جلوه هاي زندگي يک مسلمان را مي آفريدند و با پيشرفت هر روزه اين جامعه، امروز با جامعه اي مواجه هستيم که در حال گذار براي ايجاد تمدن ايراني اسلامي است و بي شک اين گذار و حرکت در دل خود آسيب هايي نيز به همراه داشته است، اينها همه و همه نشان از تغييرات ايرانيان طي اين سال ها دارد و نشان از آن دارد که در اين سال ها، نسل هاي مختلف ايرانيان نمي توانسته اند زبان يکديگر را بفهمند و قدرت مواجهه با يکديگر را نداشته اند. اين تغييرات که بعضي خوشايند و مطلوب و بعضي ناخوشايند و نامطلوب بوده اند مي توانند دستمايه خوبي براي سينماي ايران باشند و با مقايسه و رودرو کردن نسل هاي متفاوت از جامعه مي توان تغييرات ارزشي ايشان را نمايان ساخته و به نسل هاي آتي کمک کرد به بازيابي ارزش هاي اصيل خود بپردازند.
تغييرات سريع فرهنگي ايده خوبي به فيلمسازان مي دهد. به عنوان مثال ايده اي که فردي در آن چشم ببندد و 20 سال بعد چشم باز کند و با تغييرات زيادي مواجه شود. عکس العمل اين فرد چه خواهد بود؟ وقتي با فضايي مواجه شود که ارزش هاي حاکم بر آن تغيير کرده اند چه خواهد کرد؟ چالش هاي اين فرد با فضاي جديد چه خواهد بود؟ آيا اين فرد مانند اصحاب کهف که با ديدن جامعه جديد آن را بر نتافته و از آن جدايي اتخاذ کردند، آن قدر احساس دوري مي کند که از جامعه جدا مي شود يا آنکه سعي مي کند با جامعه همرنگ شود؟
اين سوالات دستمايه و ايده اوليه ساخت فيلم «سيزده 59» شده است. سامان سالور و رويز پرستويي در اين فيلم به دنبال تصوير کردن مواجهه يک فرمانده ارزشي دوران دفاع مقدس با همان ذهنيت، با فضاي کنوني جامعه ايراني و بالاخص تهران (که پيشتاز حرکت به سوي نو شدن است) بوده اند. صرف نظر از اينکه فيلم چگونه و چه مسيري را طي کرده است، اصل اين ايده بسيار قابل ستايش و تقدير است اما متاسفانه در اجراي فيلم نتوانسته اثري توانمند ارائه کند.
سيزده 59، با صحنه هايي از جنگ آغاز مي شود؛ صحنه هايي اکشن، سياه و سفيد و به تقليد از فيلم هايي چون «نجات سرباز رايان»... اين صحنه ها که کمتر رنگ و بوي اعتقادات جبهه و جنگ در آن وجود دارد و صرفا نوعي ترس از فضاي جنگي و تير گلوله در مخاطب القا مي کند، با تير خوردن سيد جلال، فرمانده نشان داده شده در فيلم (با بازي پرويز پرستويي)، خاتمه يافته و وارد سال 1389 مي شود. مشخص مي شود سيد جلال 30 سال در کما بوده و در اين مدت همسر او از دنيا رفته و دخترش هنوز چشم انتظار بيدار شدن پدر است. اين دختر خواستگاري دارد که روابط ايشان بسيار فراتر از حد روابط يک خواستگار عادي است و شغل اين خواستگار نصب ماهواره است. او بسيار فهميده و خوش اخلاق و دلسوز تصوير شده است و در طرف مقابل، خواستگار ديگري وجود دارد که فرزند يکي از همرزمان سابق سيد جلال است. اين خواستگار ناتوان و دست و پا چلفتي است و جالب آنکه پدرش هم بعد از جنگ وارد کار تجاري صنعتي شده، دنيا پرست است و به راحتي دروغ مي گويد.
در چنين فضايي بعد از 30 سال، سيد جلال از کما خارج مي شود. به توصيه پزشکان براي آنکه وي شوکه نشود، گروهي از آرتيست هاي امروزي که چيزي هم از جبهه و جنگ نمي فهمند به کار گرفته مي شوند تا فضاي همان سال هاي جنگ را براي سيد جلال بازسازي کنند. اتاقي که ايشان آمده مي کنند، به جز تغييرات رنگ ديوارها، کم کردن وسايل و تجهيزات پزشکي و نصب چند دوربين مدار بسته تغيير ديگري نکرده و مشخص نيست چرا بايد سيد جلال با ديدن اين اتاق احساس کند در فضاي سال هاي دور است.

سيد جلال چشم مي گشايد و با همسرش (در واقع دخترش که نقش همسرش را بازي مي کند) مواجه مي شود. با کمک هاي وي سرپا شده و متوجه مي شود در اطرافش چه مي گذرد. به شکل عجيب و حيرت آور از بيمارستان و از جلوي دوربين ها خارج شده و يکباره با شهر جديد، خيابان هاي شلوغ و مظاهر تهران 1389 مواجه مي شود. وي که نمي توانست قاشق به دست بگيرد، ساعت ها در خيابان با ضعف و سستي راه مي رود خود را به همرزمان سابقش مي رساند، از حال ايشان با خبر مي شود و به جاي شوکه شدن سعي در نصحيت و کمک به ايشان مي کند.
در انتها نيز (ظاهرا براي خودکشي) بر لبه پرتگاهي مي ايستد، بعض مي کند، به شهر مي نگرد و هر چه همرزمان و دوستانش به وي اصرار مي کنند حاضر به برگشتن نيست؛ گويي شوق پرواز دارد. اين بار نيز با مواجه شدن با دخترش از تصميم خود منصرف شده و بر مي گردد.
اين گونه سيد جلال نسل جنگ با جامعه امروزي آشتي کرده و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود.
فيلم سيزده 59 فيلمي پر از پيام ها و جملات شعار گونه است که از زبان بازيگران بيان مي شود؛ هر چند تعدادي از بازيگران فيلم در نوع خودبازي بسيار عالي داشته اند اما ضعف هاي فني فيلمنامه بسيار زياد است، هيچ روايت منطقي و روال منطقي در فيلم ديده نمي شود، در بسياري از مواقع شعور و فهم مخاطب در نظر گرفته نشده و کارگردان نتوانسته است بهه درستي به خلق فضا بپردازد.
به طور کلي شناخت مجموعه عوامل فيلم از دوران جنگ و رزمنده هاي آن دروان با واقع منطبق نيست و هيچ تلاشي هم براي نزديک کردن دانسته هايشان با واقعيت جنگ نکرده اند.
کارگردان فيلم در جلسه پرسش و پاسخ با خرنگاران از همکلاسي هاي شهيدش در مدرسه به عنوان کساني که نابود شدند ياد مي کند، در صحنه پاياني فيلم، يکي از دوستان سيد جلال به او مي گويد به هر که زنده بوده بيايد و تاسف بار آنکه همه رزمندگاني که امروز زنده اند (!) يا معتادند يا شکست عشقي خورده اند يا کلاش ئ دينا پرست شده اند و...
پيام فيلم آن است رزمنده خوب، رزمنده مرده است؛ کسي است که با تحولات جامعه همراه نبوده و چونان سيد جلال سال ها در خواب بوده است. اين پيام به گونه اي القا مي شود که گويا در شرايط تغييرات جامعه چاره اي براي او اين تغييرات در همرزمان سيد جلال نبوده است.
فيلم ايده اي عالي دارد، مي توانست هنگام مواجه سيد جلال با تهران امروز تغييرات ارزشي را بسيار خوب بيان کند، نسل قبل و نسل امروز را با يکديگر روبه رو کند و نشان دهد عکس العمل ايشان چيست. مي توانست به شکل بسيار زيبايي افراد را بازي دهد و مخاطب جوان جنگ نديده خود را با ارزش هاي دوران جنگ مواجه کرده يا حداقل مي توانست مخاطب خود را سيد جلال همراه کند و او را متوجه تغييرات بکند.
فيلم به شکلي مضحک تلاش مي کند به مخاطب القا کند امروزه، ارزش هاي ديروز در جامعه حضور ندارند و جايي برايشان نيست. جامعه جايي براي پذيرش ارزش هاي ديروز ندارد. اگر بخواهيد به همان ارزش ها پايبند باشيد، راهي جز ايستادت جلوي دره سقوط نداريد. يا بايد آمده آماده انزوا و جدايي باشيد يا آماده تغيير. بايد مثل سيد جلال بپذيرد و عوض شويد. هنگامي که سيد جلال از جلوي پرتگاه باز مي گردد هيچ دليل خاصي براي اين تغيير تصميم وي به مخاطب عرضه نمي شود، وي تنها به شوق دختر خود بهانه اي براي زنده بودن يلفته و باز مي گردد.
در اين هنگام، جمله اي که به عنوان نتيجه گيري فيلم و نگاه سازنده به علت اين حوادث بيان مي شود، نيز نشان از عدم فهم وي از صورت مساله و علل اصلي دارد، چرا که مي گويد: «ساکنان دريا پس از مدتي ديگر صداي امواج را نمي شوند. چه تلخ است روايت غمبار عادت» وي تنها دليل اين تغييرات را عادت مردمان به حضور در کنار دريا مي داند. تنها روزمرگي را دليل اين تغييرات مي داند. عليرغم اينکه فيلم سعي دارد محتوايي باشد، سعي دارد شعار گونه عمل کند اما نمي تواند نتيجه گيري مناسبي به مخاطب ارائه دهد.
به نظر مي آيد در شرايطي که سينماي دفاع مقدس نيازمند احيا شدن، نفس کشيدن، ورود به حيطه هاي جديد، نگاه جديد و فيلم هاي تحليلي قوي است، «سيزده 59» که از ايده مناسبي استفاده کرده است نتوانسته اين مهم را به خوبي ايفا کند.
شايد اگر افرادي چون پرويز پرستويي که در بازيگري بسيار مستعدند، به جاي حضور کم اثر در عرصه فيلمساري و آموزش و...، مشغله هاي جانبي را که کرده و به حوزه تخصصي خود مي پرداختند، زمينه خلق آثار بسيار فاخر تر و اثر گذارتر در سينماي دفاع مقدس فراهم مي شد.

بالاتر از سياه
 

فيلم نه تنها نتوانسته دوران جنگ و آدم هاي آن دوران را درست نشان دهد، بلکه جامعه امروز را نيز نمي تواند به خوبي تصوير کند. از جامعه کنوني تنها روي سياه آن به مخاطب نشان داده مي شود. اگر ما هم مثل سيد جلال به خوابي رفته بوديم و چشم باز مي کرديم، به زعم فيلم، جامعه اي مي ديديم که پسران و دختران در آن در روابط با هم آزادند. کسي با ارزش هاي عالي دفاع مقدس باقي نمانده است. آدم هاي خوب آن روزگار همگي تغيير کرده اند. آدم هاي خوب اين دوران يا دکترهاي تکنوکرات هستند يا پسران نصاب ماهواره. جوانان جامعه امروز به راحتي در چشمان هم زل مي زنند، جملات عاشقانه با هم رد و بدل مي کنند. مشخص نيست اين جامعه چه بخشي از جامعه ايران را تصوير مي کند؟ چرا جامعه امروز فيلم اين قدر سياه است؟ يعني هيچ کس با ارزش هاي دوران دفاع مقدس باقي نمانده است؟ يعني آن بچه انقلابي ها همه عوض شده اند؟ يعني خوب ها هم رفته اند> يعني کساني در بين جوانان نيستند که با ارزش هاي آن دوران نفس بکشند؟ اينها سوالات بي جوابي هستند که در پايان فيلم مخاطب با آنها رو به رو خواهد شد.
منبع: ماهنامه فرهنگي همشهري آيه- شماره 4